
زبانم گفت:بیا چیزی بخوریم.
مغزم گفت:چه طوره یه کتاب خوب بخونیم.
چشم هام گفتند:بهتره چرتی بزنیم.
پاهام گفتند:نه،بریم قدم بزنیم.
پشتم گفت:بریم ماشین سواری.
باسنم گفت:تا شما تصمیم می گیریدمن می نشینم این گوشه.
شل سیلوراستاین
هر کس چیزی میگه هر کس ادعایی داره، بالا پایین رو می کوبه، راست چپ می کنه هر کودوم بر علیه دیگری حرف می زنند و این وسط مثل عمو شل تا شما تصمیم می گیرید من می رم یه گوشه!
نظرات ()

پوست نازکش رو آروم با یک کارد تیز می برم. دونه های سبز رو از توش بیرون میارم. خاکِ خیس خورده رو با دستام کنار می زنم. دونه ها رو تو دل گلدون می کارم.
من، خورشید، پارچ آب هرروز مواظب اون دونه های کوچیکیم.
.
.
بعد از 3 هفته جوونه های کوچولو آروم سر از خاک در میارن و چه شوقی سرتا پای وجودم رو می گیره! اونا هرروز بزرگ و بزرگتر میشن و من ، خورشید ، پارچ آب عاشقانه مواظب این رُشدیم.
خاله می گه: "هنوز گل ندادن؟" یه دلشوره ته قلبم وول می خوره.
من، خورشید، پارچ آب
.
.
اونا هر روز قد می کشن فقط قد!
خاله می گه نباید زیاد بهشون آب بدی!
پارچ آب!
برگ های کوچیک پایین ساقه اول زرد می شن و بعد با یه فوت کوچیک می ریزن، می ریزن تا برگ های بالاتر بتونن بزرگ و بزرگ تر بشن و شاید گل بدن.
من فکر می کنم چرا باید توی شرایط برابر پایینی ها قربانی رشد بالایی بشن؟!
برگ های ریخته رو زیر خاک خیس خرده ی گلدون دفن می کنم.
من ، خورشید ، پارچ آب
.
.
سه هفته ی دیگه هم می گذره
من ، خورشید، پارچ آب
.
.
شب می رم پشت پنجره کنار گلدونا، خاله می گه باهاشون حرف بزن و برگاشونو ناز کن !
پوست دستم به برگای سبز می خوره یهو نگاهم می افته به یه غنچه ی سفید و دوباره اون شوق !
منتظریم منتظر ریخته شدن گل؛ منتظر تولد، تولد یه کوچولوی سبز و تپل
.
.
انتظار ،من ، خورشید، پارچ آب
.
.
.
.
.
بالاخره ما صاحب یه فلفل کوچولوی سبز و تپل شدیم من ،خورشید، پارچ آب
و من عاشق همین دلخوشی های کوچیکم تو این روز های سیاه و سفید! روزگاری که بعضی وقتا اونقدر بی فروغ و تاریک میشه که گم میشم.
بهار داره می آد و من پا به پای سبز شدن و شکوفه دادن، درد می کشم، تا شکفته شدن و شکوفه دادن
نظرات ()

اسم کوچیکش، بزرگه! بزرگ علوی. دارم "چشمهایش " رو می خونم. چقدر شبیهن ادم ها و فضاهای اون موقع با الان!
نظرات ()
نظرات ()
موسی قوم خود را از نزدیک ، با بیانی روشن و معجزات پی در پی به آیین توحید دعوت کرد .
به اذن خدا چهل روز از امت فاصله گرفت و به کوه طور رفت.
هارون را جانشین خود در میان امت گماشت.
سامری گوساله ای از طلا ساخت.
موسی برگشت.
مردم گوساله پرست شده بودند.
عیسی قوم خود را از نزدیک ، با بیانی روشن و معجزات پی در پی به آیین توحید دعوت کرد .
کمتر از نیم قرن از عروج عیسی می گذشت.
اصحاب و حواریون حضور داشتند و هنوز مدت زیادی از فاصله گرفتن او از امت نگذشته بود.
پولس که در میان مسیحیان لقب قدیس را با خود داشت در تعالیم الهی انحراف ایجاد کرد.
مسیحیت الهی را به مسیحیت تثلیثی مبدل کرد و قائل به خدایی عیسی شد.
محمد قوم خود را از نزدیک ، با بیانی روشن و معجزات پی در پی به آیین توحید دعوت کرد .
هنگامی که برای نخستین بار رسالت خود را با خویشان و نزدیکانش در میان گذاشت موضوع ولایت علی را همپای ابلاغ نبوت خویش علنی ساخت.
به هر مناسبتی در میان گروه خاصی از حاضرین این موضوع را بیان می کرد.
در روز غدیر یک معرفی فراگیر و عمومی کرد و دو بار از مردم بیعت گرفت.
محمد رفت.
اکثریت مسلمانان از علی روی گردان شدند.
نظرات ()
امروزی شدن فرهنگ ایران ، امروزی شدن خانه ، امروزی شدن روستا......، بحث راجع به امروزی شدن است. زمانی که روستا در مقایسه با شهر قرار می گیرد این شهر است که برای روستاییان نماد امروزی شدن است . استفاده از جارو برقی به جای جاروهای دستی ، مبلمان جای پشتی ، میز ناهار خوری جای سفره ی روی زمین. جالب اینجاست که برای شهر هم جایی چون "خارج" نماد مدرن بودن است ، خارج از روستا: شهر(تهران) ، خارج از شهر: کشور( امریکا) ، خارج از کشور:قاره(اروپا) ، بشر از ابتدای خلقت به دنبال بهبود شرایط اش بوده و همیشه به دنبال تغییر.
یک نگاه به این تغییر بیندازید: از ابتدای خلقت بشر، همه ی کار ها به دست خود انسان ها انجام می شد سختی، مشقت و خستگی حاصل، همراه با هوش و نبوغ باعث پیدایش اختراعات شد ، با گذر زمان و پیشرفت علم و پیدایش تکنولوژی، زندگی رنگ و بوی دیگری پیدا کرد ، انسان های خسته از محدودیت ، تداخل ، جمع گرایی ، جامعه ای به وجود اوردند که در آن مفاهیمی چون جهان وطنی ، فرد گرایی ، آزادی و عقل به وجود امد. که شکل گیری این خصوصیات در دنیای جدید به خاطر تداخل و خستگی بیش از حد در دنیای قبل بود. ( مقایسه روستا و شهر را در کتاب ببینید جایی که خانه ی پدری نویسنده در مرکز بین شمال و جنوب روستا قرار دارد و مردم عادی روستا برای رفت و آمد از شمال به جنوب می توانستند از داخل خانه عبور کنند و این را مقایسه کنید با زمان حال که در ان ناخوانده مهمان شدن کاری ناپسند است).
جامعه ی به وجود آمده جدید دارای خصوصیات فراوانی است . از نظر امیل دورکیم در این جامعه، نظم ، نظمی انسجامی است نه انتظامی ، در این جامعه دیگر این وجدان جمعی نیست که بر اساس احساس و اندیشه و تشابه پذیری عمل کند ، تقسیم کار گسترده و عمیق و بر اساس تجربه و تخصص است نه طبیعی و بر حسب سن و جنس ، در این جامعه فرد در جمع حل نمی شود و ازاد است نظر خود را داشته باشد و .....
اما به مرور زمان همین جامعه ی ایده ال از نظر جورج زیمل تبدیل می شود به جامعه ای خالی از احساس ، که در ان زندگی بسیار عقلانیست و رنگ و بویی صوری و انتزاعی دارد ، از نظر او رسیدن به عقلانیت در این جامعه به بهای از دست دادن احساسات زندگی تمام شده . جورج زیمل پسامدرنیته را دوست دارد زیرا معتقد است در پسامدرنیته محتوا و باطن وجود دارد و زندگی پر احساس و گرم تر است.
این دو نظر را جامعه شناسانی می گویند که دوران گذار و مدرنیته را تجربه کرده اند. زمانی که نظر این جامعه شناسان بزرگ را در کنار یکدیگر مقایسه می کنم به یاد نوشته ای از دکتر شریعتی می افتم تحت عنوان " یک جلوش تا بی نهایت صفر ها" ، که در ان می گوید نظام طبیعت ، بشر ، دنیا همه و همه حول مداری صفر مانند در حرکتند از الکترون و پروتون با شکل دایره ای بگیرتا جنین خمیده در شکم مادر که بزرگ می شود و راست قامت و در نهایت پیر میشود و خمیده ، مثل دوران جنینی، همه ی پدیده ها این گونه اند، در مداری صفر شکل در حرکت.
در جامعه شناسی نیز همین اتفاق روی داد: پیش ازمدرن ، مدرن ، پسا مدرن( تلفیقی از مدرن و پیش از مدرن در حالت خوش بینانه! ).
در کتاب حاضر نویسنده در بخش نخست با عنوان " ابداع مجدد سنت ها یا امروزی شدن انها" به بررسی تحول برخی بنیاد های فرهنگ ایرانی شامل: خانه ، روستا ، مسجد ، نوروز و باور های عامیانه تحت تاثیر فرایند های امروزی شدن پرداخته است .
در فصل اول ، " امروزی شدن خانه " نویسنده با توجه به تجربه شخصی خود از زندگی کردن در سه فضای فرهنگی متفاوت: روستا ، تهران و لندن ، توانسته تفاوت هایی را که بین تلقی های سنتی و مدرن از خانه وجود دارد با کمک متنی روان، دقیق و مقایسه گونه بیان کند. به پاراگراف اخراز صفحه ی 38 کتاب توجه کنید :
اکنون در بسیاری مواقع ان تناسب تاریخی و سنتی بین فرهنگ و خانه از میان رفته است. همچنان که به نحو اشکار می بینیم خانواده های مسلمان ایرانی بی توجه به باور های شرعی ، اشپزخانه باز را می پذیرند و دیگر اندرونی و بیرونی در خانه ها نیست.
در فصل دوم ، "امروزی شدن روستا " ویژگی های روستا در گذشته و امروز مقایسه می شود و نویسنده توصیفی از روستای زادگاه خود ارائه می دهد . تفاوت این فصل ، کوتاه بودن ان در مقایسه با دیگر فصول است . از سوی دگر ما در صفحه ی نخست مقدمه می خوانیم که هر یک از فصل های این کتاب به صورت مقالات مستقل نگارش یافته اما با توجه به فرمت مقالات ، در انتهای این فصل نتیجه گیری و سخن پایانی وجود ندارد.
در فصل سوم " امروزی شدن مسجد " نشان داده می شود که دین در جهان معاصر اهمیت یافته و مراکز و سازمان های دینی مجددا اهمیت سیاسی و اجتماعی پیدا کرده اند. نویسنده معتقد است کارکرد ها و کاربردهای مسجد امروز تغییر کرده و این تغییربیانگر نوعی انفصال در روابط سنتی پذیرفته شده مسلمانان با محل عبادت ان هاست. (ارغنون268:1994) و در نهایت به اهمیت و ضرورت مطالعات مسجد که کمتر به ان پرداخته شده است تاکید می کند.
در فصل چهارم ، " امروزی شدن باورهای عامیانه " به فال گیری می پردازد. از نظر نویسنده ، فال گیری را می توان پاره ای از لحظات تصور کرد که فرد بین سنت ها ، تاریخ و شرایط جهانی - محلی خود پیوند میزند و " معجون فرهنگی " خاصی را خلق می کند و اینکه این معجون به چه میزان سالم یا ناسالم است نیازمند تحلیل های متفاوت دیگریست . تلاش او در این مقاله تبیین فرهنگی از پدیده فال گیری به جای تبیین فردی است.
از نقدهایی که به این فصل از کتاب می شود این است که:
چرا بیشتر کسانی که در ایران درباره ی فرهنگ عامه تحقیق می کنند ، به سراغ فال و رمالی می روند؟ مگر فرهنگ عامه محدود به یک نوع پدیده می شود؟
( جاوید ، علیرضا ،" سایت روزنامه ی کارگزاران" ، چهارشنبه 12 تیر)
در فصل پنجم " امروزی شدن نوروز " به بررسی علل گسترش برپایی جشن های نوروزی در امریکا ، اروپا و به خصوص بریتانیا می پردازد . از نظر او ، نوروز از یک سو قابلیت سازگاری با ویژگی های دنیای مدرن را دارد و مورد پذیرش دنیای امروز است و از سوی دیگر دنیای مدرن نیز زمینه گسترش فرهنگ های قومی در سطح جهان را فراهم کرده است . مهاجران هم محصول جهانی شدن و هم عامل ان هستند ازین رو متناسب با پاسخ گویی به نیاز های خود و شرایط مدرن ، اقدام به بسط فرهنگ های قومی خود می کنند و در نهایت این ایین ها به ما این امکان را می دهد که با توسل به انها در هر نقطه ای از جهان که هستیم احساس پیوند با سرزمین مادری را در خود ایجاد کنیم.
در بخش دوم کتاب " رسانه ای و فناورانه شدن فرهنگ " به مطالعه فرایندهای فناورانه و رسانه ای شدن فرهنگ ایران با تکیه بر بررسی هویت ایرانی ، کلاس درس و فوتبال پرداخته شده است. در اغاز چگونگی تحول کلیت شیوه زندگی و هویت ایرانی تحت تاثیر فرایند دیجیتالی شدن مورد بحث قرار گرفته ، سپس درباره ی واکنش ایرانیان به ورود تکنولوژی های جدید پرداخته و نشان داده که اگرچه در ابتدا ایرانیان در مقابل فن اوری های نو مقاومت می کردند اما به تدریج از این مقاومت کاسته شده است.
سپس به بررسی تاثیرات ورود رایانه ها به نظام اموزشی با تمرکز بر تاثیرات ان در کلاس پرداخته است. این بخش با تحلیل چگونگی رسانه ای شدن فوتبال به پایان می رسد. در واقع بحث رسانه ای شدن فوتبال ، یک تیر به دو نشان زده است زیرا هم نفوذ و گستردگی فوتبال و هم گستره ی رسانه را به مثابه پدیده ای مدرن و امروزی بررسی کرده است .
نوشته ای که از بخش دوم کتاب ملاحظه کردید توضیحی بود موجز و مختصر از خود نویسنده که در مقدمه کتاب اورده شده است.
تفاوت بخش دوم کتاب با بخش اول ، با توجه به توضیحی که خود نویسنده در صفحه ی نخست مقدمه داده است که هر یک از فصل های این کتاب به صورت مقالات مستقل نگارش یافته در این احساس می شود که نویسنده در بخش اول کتاب به استثنای فصل دوم ، همت بیشتری گمارده تا انجا که برخی مقالات بخش اول در نشریات علمی پژوهشی همچون فصل نامه ی علوم اجتماعی به چاپ رسیده است.
در کل ، کتاب حاضر با توجه به متن روان ، توصیف های دقیق و نگاه تیز بین نویسنده ، لحظاتی را برای خواننده می افریند که فرد خود را در ان محیط می تواند تصور کند. خواننده پا به پای نویسنده قدم در روستا و شهر می گذارد و تفاوت ها ، تضاد ها و امروزی شدن ها را از نزدیک لمس می کند اما انچه که جای خالیش از نظر من در این کتاب و کتاب های دیگر حس می شود با توجه به مطلبی که در ابتدا به آن اشاره کردم و تفاوت نظر دو جامعه شناس که هر دو دوران پیش از مدرن و مدرن را تجربه کرده اند ، این است که چرا ما ، کشور های در حال توسعه که داریم راهی را می پیماییم که قبل از ما پیموده شده است ، از تجربیات کشورهای توسعه یافته درس نمی گیریم. ما خانه ها با حوض آب و دارو درخت را خراب می کنیم و به جایش اپارتمان و برج می سازیم ، ذوق زده می شویم که ما هم به سمت مدرنیته می رویم اما بعد از مدتی دلمان تنگ می شود برای چای زغالی ، دارو درخت ، حوض ، کرسی و همه ی چیز هایی که خودمان از فرط ذوق زدگی خرابشان کردیم. من احساس می کنم این همان زندگی خالی از احساسی است که زیمل از ان صحبت می کند و ما داریم در دام ان می افتیم. چیزی که من جای خالی اش را حس میکنم همین است اینکه چرا ما از همین ابتدا به جای خراب کردن همه ی گذشته و ساختن دنیای مدرن به دنبال تلفیقی از این دو نیستیم ؟ چرا ازتجربیات کسانی که قبل از ما این راه را پیموده اند استفاده نمی کنیم و دنیایی نمی سازیم که در ان هم از مواهب مدرنیته بهره بریم و هم دلمان تنگ نشود برای پیش از مدرنیته ، ارامش ، سکوت ، قصه های مادر بزرگ ، صمیمت و همه ی زیبایی های گذشته !!!
نظرات ()
خوشحال از خلاص شدن ترافیک از اتوبوس پیاده شدیم .از ونک به سمت ولیعصر اومدیم پایین .علیرغم پوشیدن ژاکت به طرز محسوسی می لرزیدم. صدای اب، وزش نسیم، قدم زدن تو سرپایینی کنار دوستی مثل "کالمیا" ،همه ی چیزایی بود که پیاده روی رو خاطره انگیز می کرد. به اندازه ی سه ایستگاه پیاده اومدیم. توی این سه ایستگاه چند تا پرده فروشی "پول" و مبل فروشی خفن دیدیم. بالاخره به مینیاتور رسیدیم. رفتیم داخل مغازه، داشتیم پالتو ها رو نگاه می کردیم که چشممون اوفتاد به قیمتا :350 هزار تومن، 250 هزار تومن ،..... بیخیال پالتو ها شدیم و رفتیم سراغ روسری
: ببخشید اقا میتونم اون روسری رو ببینم؟
:اینو میگید؟
(یه نگاه به روسری میکنم و می پرسم):دفعه پیش که اومدم یه سری روسری تو ویترین بود، فروختین؟
: بله خانم جنسای ما تکِِ! من اینجا روسری دارم 150 هزارتومن، این روسری ها رو می بینید اینا 90 تومن. ولی همون که دستتونه واستون خوبه ، 23 تومن.!
سرم عجیب تیر میکشه به رو خودم نمی ارم که فروشندهه چی میگه توی قفسه ها رو نگاه می کنم بعد چند دقیقه روسری رو میذارم رو میز ، بدون خداحافظی از مغازه می ام بیرون. اونقدر عصبانی ام که صدای اب و نوازش نسیم رو فراموش می کنم. با خودم فکر می کنم چه طور ادما به خودشون اجازه می دن اینقدر راحت( اینقدر راحت چی؟ واقعا نمی دونم به این رفتارچی می شه گفت؟ بی ادب؟ وقیح؟ پرو؟ ظاهر بین؟ چی ؟ واقعا چی؟) عصبانی ام، عصبانی ایم!
سوار اتوبوس می شیم .هنوز از فکر فروشنده بیرون نیومدم که صدای یه بچه رو میشنوم که میگه: ماما پیاده سیم خسته شدم. بر می گردم سمت صدا، یه پسر فینگیلی و نیم وجبی با لپای اویزون رو می بینم که اخم کرده ،بش میگم اسمت چیه؟
میگه: عرسیا
میگم: عرشیا یا عرسیا
اخم می کنه و رو شو برمی گردونه
کالمیا لپاشو می بوسه و سر میدون ولیعصر پیاده میشیم. ما هنوز تو خیابون ولیعصریم ولی انگار اینجا راحت تر میشه نفس کشید.بوی دود و بوق و زندگی و ادما، اینجا بیشتر تو دماغت می پیچه.
دلم تنگ شده بود ، یه نفس عمیق می کشم!
نظرات ()

دوهزار صد تومن آزاده رو پیاده کردیم بابات خرید سه تا لواشک انار و زغال لخته و زرشک و سه تا پاستیل بزرگ ! از مغازه بیرون اومدیم . آزاده معتقد بود واسه ساکت کردنه بچه ای مثل من بایدم این چیزارو خرید.شاد و خوشحال اومدیم این ور خیابون ، صندلی های ایستگاه اتوبوس پر بود ما هم کنار جدول نشستیم و لواشک ها و پاستیلا رو تقسیم کردیم به نظر ادم های تو ایستگاه لیسیدن لواشک واسه دخترایی به سن ما یکم زشت بود ولی من عاشق کارایی ام که به نظر بزرگتر ها زشت می زنه.
اتوبوس پیچ شمرون اومد ، بعضیا سوار و برخی پیاده شدن .صندلی های ایستگاه خالی شد و ما رفتیم نشستیم. داشتیم سر شکل پاستیلا بحث می کردیم که یهو احساس کردم یه چیزی کنار پام وول می خوره، سرم رو کج کردم تا ببینم چیه ؟ دو تا گربه ی سیاه زیر صندلی های ایستگاه اتوبوس!!
جیغ خفیفی سر دادم و پاهامو جم کردم اوردم بالا، بعضی از خانم ها هم بی خیال نشستن شدن، گربه های زبون نفهمی بودن ،هر کاری کردیم از کنار صندلی ها تکون نخوردن . صندلی های ایستگاه کم کم خالی می شد و ما هنوز چار زانو نشسته بودیم ، گربه های سیاه پرو، مغرورانه دمشون بالا گرفته بودن و هی از لای صندلی ها رد میشدن. مرد میانسالی کنارما نشسته بود و با نگاه مهربون و لبخندی کنار لب ، جنگ میان ما و گربه ها برای غصب صندلی رو نگاه می کرد.
بعد چند دقیقه دیگه خبری ازشون نشد این دفعه ما مغرورانه به هم نگاه کردیم. در شادی پاستیل خوری و لیسیدن لواشک و حفظ سنگر بودیم که مرد میانسال با نگاه مهربون و لبخندی که بدل به خنده شده بود بم گفت گربه از پشت، به کوله ام آویزون شده از جیغ خفیف خبری نبود من فریاد زدم و از رو صندلی پریدم پایین .
جز مرد میانسال با نگاه مهربون و لبخند کنار لب هیچ کس دیگه ای رو صندلی ها ننشسته بود.
اتوبوس رسالت اومد. تقریبا اکثر ادما سوار اتوبوس شدن.ایستگاه خلوت شد. سرمو نو برگردوندیم سمت صندلی ها ، باورمون نمی شد گربه های سیاه و پرو این دفعه مغرورانه کنار هم روی صندلی ها نشسته بودن و ما ایستاده منتظر اتوبوس حقانی بودیم!!!
نظرات ()